نقاب‌های لایه لایه

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، دست و پاگیرتر از آدم پرمدعا هیچکس نبود. از میان آدم های پرمدعا که همه جا وجود دارند، یک نفر که اینجا اسمش را می گذاریم خانم پ. از همه بدتر بود. برجسته ترین خصوصیت خانم پ. این بود که خودش را یک زن معقول، متین، درستکار، نواندیش و مبادی آداب نشان می داد. اما بدبختانه این چهره، چهره ی واقعی خانم پ. نبود. بلکه یک نقاب ساختگی بود که خانم پ. آن را با کمک یک لبخند حرفه ای روی صورتش چسبانده بود تا بتواند در این گیرودار که اسمش را زندگی گذاشته اند، کالسکه اش را راحت تر به آنور خیابان برساند.
در نگاه اول خانم پ. با آدم های معمولی دیگری که نقاب به چهره می زنند، هیچ تفاوتی نداشت. اما بدبختی خانم پ. اینجا بود که نقاب او با نقاب دیگران فرق می کرد. اول اینکه نقاب او لایه لایه بود. خانم پ. در هر موقعیتی یکی از این لایه ها را نشان می داد و یک لایه ی نقابش را که به هزار زحمت کنار می زدی تازه به لایه ی دیگری می رسیدی. دوما و از همه بدتر لایه های نقاب خانم پ. آنقدر کلفت و ضخیم بود که چرم همدان و سنگ پای قزوین هم در برابرش کم می آورد.
یکی از مشخصات خانم پ. این بود که دلش می خواست به هر بهائی که شده به شهرت برسد. خانم پ. این میل دستیابی به اسم و رسم را با دقت و وسواس پشت هاله ای از والامنشی، بی نیازی و فروتنی پنهان کرده بود. از آدم های دوروبرش برای رسیدن به مقاصد مادی اش استفاده می کرد. از ارتباطات یک فرد برای ورود به یک محفل، و از مقام و موقعیت دیگری برای عرضه ی خودش سود می جست. گرفتن میکروفون از دست دیگران هم یکی دیگر از تخصص های خانم پ. محسوب می شد. آخر خانم پ. از اول به راحت طلبی عادت کرده بود و حاضر نبود برای رسیدن به اهدافش زحمت بکشد. پس، از آنجاییکه می خواست بدون هزینه کردن وقت چندان و درون مایه و سرمایه ای یک شبه ره صد ساله طی کند، ترتیب هایی داده بود تا از وجود دیگران نردبان ساخته و به این ترتیب به آنجائی که از پیش در ذهنش طراحی کرده بود برسد.
البته این را همینجا بگویم که خانم پ. خودش را یک زن معمولی متعارف نمی دانست که خواسته هایش را هم پیش پا افتاده و معمولی بداند. خانم پ به نظر خودش هنرمند بود. خانم پ. به نظر خودش نویسنده بود. خانم پ. به نظر خودش منتقد بود. خانم پ. به نظر خودش مترجم بود. خانم پ. به نظر خودش نظریه پرداز بود. خانم پ. به نظر خودش روانشناس هم بود. و خود را در سطح یک زن معمولی پایین نمی آورد. تنها محل آمد و شد خانم پ. خانه ی هنرمندان، انجمن های فلسفه، کلاس های معنوی و دوره های خودشناسی و از این قبیل مکان ها بود. خانم پ. یک خانم معمولی نبود که، خانم پ. همه کاره بود.
هر جا خبری بود مطمئنا خانم پ. هم آنجا بود. یعنی به محض اینکه می شنید جایی خبری هست، معطل نمی کرد و اگر آفتابه هم دستش بود زمین می گذاشت و خود را دوان دوان به آنجا می رساند. در ضمن خانم پ. یکی از چیزهایی که همیشه کم می آورد وقت بود. آخر او می خواست در آن واحد همه جا باشد. عجیب بود که خانم پ اگر چه بیکار بود اما همیشه عجله داشت. خوب البته این همه دوندگی برای مطرح شدن از او کلی وقت و انرژی می گرفت. بنابراین بی انصافی است اگر بگوییم برای رسیدن به اهدافش اصلا زحمت نمی کشید. تازه همانطور که اشاره شد خانم پ. در چندین و چند زمینه سر رشته داشت. یعنی بفهمی نفهمی درباره ی بعضى چیزها، چیزکی از دور شنیده بود و به بعضی موضوعات ناخنکی رسانده بود. و از آنجائیکه با گذشت زمان در آن زمینه ها حس کارشناس بودن به او دست داده بود، فکر می کرد وقتش رسیده که در یکی از این رشته ها به شکوفائی کامل برسد.
در نتیجه خانم پ. که بختش را همه جای ممکن آزموده بود، ولی از شانس بد در هیچ جا به معروفیت – از آن نوعی که دنبالش بود دست نیافته بود – یک روز شاید هم یک شب تصمیم گرفت بختش را در زمینه ی شعر که بازارش از همه ی بازارها آشفته تر بود بیازماید. چرا که نه؟ سنگ مفت بود و گنجشک هم مفت. تازه تاریخ ادبیات ما خود گواه این واقعیت بوده و هست که از صد نفر ایرانی که از مادر زاده می شدند و می شوند، نود و نه نفرشان شاعر بوده و هستند.
از اینها گذشته خانم پ. آدمی نبود که بگذارد بی خود و بی جهت از قافله ی مد عقب بیفتد. او در خفا با همه چیز و همه کس حتی با خودش و سایه اش رقابت داشت. سال ها بود به این فکر می کرد که ایران برای او جای تنگی ست. سران کشورهای پیشرفت کرده ی دنیا اذعان داشتند که کشورهایشان جزئی از یک دهکده ی کوچک جهانی شده. دیگر چه رسد به ایران که از اول هم یک روستاشهر بی تمدن و جایگاه یک مشت امل عقب مانده بیشتر نبود. پس حالا خانم پ. باید گام های بلندتری برمی داشت و مثل بقیه جهانی می شد.
از آنجاییکه آمدن به اروپا برای خانم پ. مساله ی مرگ و زندگی بود، به هر دری زد و همه ی آنتن های زیر آبی و زیرزمینی و هوائی اش را به کار انداخت تا توانست یک ماهی ی از همه جا بی خبر خارج نشین را، که بعد از سالها برای گردش به آبهای شیرین وطن آمده بود، با قلاب تیز خود به تور بیندازد. سپس به سرعت خود را به عقد و ازدواج پستی این ماهی – که با وجود ماهی بودنش مثل او شناگر قابلی نبود – درآورده و خود را در یک چشم بهم زدن به مهد تمدن رساند. البته ازدواج خانم پ. از آنجاییکه مصلحتی بود مصلحتی هم تمام شد. حالا خانم پ. ماند و دنیای پرزرق و برق غرب و رویای خوشبختی و رسیدن به مقام و شهرت که مثل لامپ های رنگارنگ نئون در چشم ان../گ/گججداز او سوسو می زد و قند را در دلش آب می کرد.
سومین خصلت اصلی ی خانم پ. طلبکار بودنش از زمین و زمان بود. با هر یک دست انداز کوچک، فغان ‌او به آسمان می رفت، که آی بیایید این کوه را از سر راهم بردارید! خانم پ. انتظار داشت همه در چنین موارد روزمره‌ای که برای او «سدّ عبور ناپذیری» به نظر می‌رسید، داوطلبانه و با سر به کمکش بشتابند و مثل مامورین آتش‌نشانی ی آماده به‌خدمت برای شرایط اضطراری، وقت و خدمات رایگان‌شان را بدون هیچگونه پرسشی در اختیار او بگذارند. البته این خدمات عمدتا یکطرفه بود. زیرا خانم پ. آدم گرفتاری بود و کارهای مهم تر و تعیین کننده تری از این داشت که محبت دیگران را چیزی جز وظیفه ببیند و یا در فکر جبران خدمتی باشد.
درضمن بین صفت بستانکاری خانم پ. و واقعیت نقابدار بودنش هم یک رابطه ی ظریف و مرموز وجود داشت که هرچه بیشتر در پوشاندن آن می کوشید، بیشتر به چشم می آمد. حتما می توانید حدس بزنید که وقتی همه ی برنامه ها طبق میل خانم پ. پیش می رفت او چقدر خوشحال می شد و با دمش گردو می شکست. اما وای به روزی که به کوچکترین مانعی برمی خورد یا کسی به هر دلیلی یکی از خواسته هایش را برآورده نمی کرد. آنوقت بدون اینکه علت ترش کردنش را بازگو کند، مثل قراوه ی سرکه جوش می آورد، قیافه می گرفت، مثل بچه های لوس و ازخودراضی بنای قهر و غیظ می گذاشت. چند روزی هم برای تنبیه دیگران که بیشتر از روی دلسوزی نگران وضع و روزگارش بودند، آنها را از حال خودش بی خبر می گذاشت.
البته خانم پ. معمولا بعد از شنیدن توضیحات دیگران متوجه می شد که چه دسته گلی به آب داده. پس از آنجاییکه می دانست تکرار شدن بی احتیاطی هایی از این قبیل چه ضررات جبران ناپذیری به منافع کوتاه و درازمدتش می رساند، ضمن اینکه همه ی “سنگ به چاه انداختن هایش” را ناشی از یک سوء تفاهم ناگوار قلمداد می کرد، با یک معذرت خواهی کوتاه – که گوش خودش هم به زحمت آن را می شنید – سر و ته قضیه را بهم می آورد. بعد فورا و از آنجاییکه اتفاقا هنرپیشه ی خوبی هم بود، نقاب پس رفته را دوباره به چهره زده و چنین وانمود می کرد که آب از آب تکان نخورده است.
ضمنا خانم پ. در این مواقع، شرایط سخت زندگی و فشارهای دوروبر را هم بهانه می کرد تا ضمن ایجاد عذاب وجدان در طرف مقابل، نه تنها حس ترحم و همدردی را هم با توجیهاتش در او برانگیزد، بلکه به اعترافش وادارد که مقصر اصلی خود اوست. بدبختانه خانم پ. چون بیش از اندازه سرگرم خودش بود اصلا متوجه نبود که اطرافیانش دستش را خوانده اند و اگر برویش نمی آورند از منش انسانی آنهاست. و چون خودش آدم خردبینی بود – که این را بهیچ وجه نباید با عقلانیت یا باریک بینی اشتباه گرفت – و قادر نبود نکته ای از دیگری ببیند و آرام از کنار آن رد شود، در نظر گرفتن چنین وسعت نظری برای دیگران هم از محدوده ی تنگ ذهنی اش خارج بود.
البته خانم پ. چون به گلوبالیزاسیون معتقد بود، مشکلات خود را هم در این رابطه می دید. خانم پ. مشکلات خود را به هیچ وجه فردی نمی دید. مشکلات خانم پ. مشکلات جهانی بود و از حمله ی آمریکا به عراق و بحران انرژی و فاجعه ی محیط زیست هم فوریت بیشتری داشت. در نتیجه همه ی آحاد بشر باید برای حل مشکلات او پیشقدم می شدند. همانطور که حتما حدس زده اید بین شخصیت طلبکارانه و شهرت جوئی خانم پ. هم رابطه ای تنگاتنگ وجود داشت. خانم پ. در پشت صورتکش خود را نابغه ای می دانست که دنیا او را کشف نکرده. در نتیجه از گرد راه نرسیده ، اعتقاد داشت آنهایی که سال‌‌ها عمر هزینه کرده و با کوشش شبانه روزی به جائی رسیده اند، حق‌ او را خورده‌اند…
وای به روز و روزگار کسی که به خانم پ. یادآوری می کرد که بالای چشمش ابروست و یا بدتر از آن خدای نکرده انتقادی به او وارد است. کسی که رفتار خانم پ. را مورد تائید قرار نمی داد، یا گفتار خانم پ. را زیر سوال می برد یا بدتر از آن می گفت که بنده ی زرخریدش نیست و می گذاشت که خانم پ. مسئولیت خطاهایش را خودش به عهده بگیرد و امور روتین خودش را خودش سر و سامان بدهد، از این لحظه هر چه می دید از چشم خودش می دید. زیرا در چنین شرایطی دیگر خانم پ. بکل زنجیر پاره کرده، مثل یک پیکان بار وطنی ی بی دنده و بی فرمان، ترمز بریده، و مثل یک توپ باروت از خشم منفجر می شد. حالا دیگر امکان اینکه – هر حرف که چه عرض کنم – هر پرت و پلای بی ربطی از دهان مبارک این خانم تراوش کند، وجود داشت. از مشخصات این خانم متخصص و متمدن امروزی که اتفاقا مروج فرهنگ دیالوگ و نقد منطقی و سالم هم بود، این بود که در این مواقع یکباره همه ی انتقادات بجا و بیجای خود را – که تا آن زمان از روی ملاحظه!!! و مصلحت اندیشی به زبان نیاورده بود – مثل قلوه سنگ و به شیوه ی عصر حجر به سمت تو پرتاب می کرد. و خلاصه ضمن سنگسار کردنت، هر آنچه را که تا آن لحظه بدون چشمداشت برایش انجام داده بودی در چند ثانیه به باد فنا می داد.
خلاصه بگویم در چنین لحظاتی نقاب خانم پ. کاملا به کنار رفته و یک هیولای پرخاشگر، گستاخ و زیاده خواه – که از اساس با آن چیزی که چند لحظه پیش از خودش نشان داده بود فرق داشت – از شیشه تنوره کشیده ، بیرون می پرید و در برابرت خودنمائی می کرد. در چنین مواقعی فکر می کردی اصلا داری با شخص دیگری حرف می زنی. این لکاته ی تمام عیاری که پیش رویت می دیدی اصلا آن فرشته ی معصوم و مهرطلبی نبود که خود را به تو می نمایاند. این خانم پ. آن خانم پ. نبود که آرام حرف می زد و حرف هیچکس را قطع نمی کرد. اما جالب این بود که درست در چنین موقعیت هایی به شناختی کامل از شخصیتش می رسیدی. زیرا او گنجایش واقعی، و میزان راستین انتقادپذیری و رواداری اش را، هنگامی که تنگش می آمد، بهتر از همیشه رو می کرد.
از آنجاییکه خانم پ. ظرفیت دیدن چهره ی واقعی خود را نداشت با کنار رفتن نقابش حالش بد می شد. او ضمن اینکه خودش تمایلی برای برداشتن نقابش نداشت از همه ی آدم هائی هم که می خواستند نقابش را از روی صورتش بردارند متنفر بود. زیرا او سال های متمادی با این نقاب زندگی کرده بود، از پشت آن نفس کشیده بود، حتی شب ها با آن خوابیده بود. از همه مهم تر نصف عمر و عمده ی پول توی جیبی اش، صرف حفظ، تعمیر و نگهداری از این نقاب شده بود. ما آدم ها همه نقاب داریم اما نقاب فریبنده ی خانم پ. – که در خودفریبی استاد بود – از بس روی صورتش مانده بود با پوستش یکی شده بود.
خوب بیچاره خانم پ. حق هم داشت نقابش را به همین راحتی از روی صورتش برندارد. مگر ما حاضریم لباس تنمان را جلوی این و آن در بیاوریم و برهنه شویم؟ نقاب او هم لباس صورتش بود.
او اگر چه تا بحال به هیچ جای مهمی نرسیده بود اما تا همین اروپا هم که رسیده بود به همت همین نقاب بود. حالا که راه افتاده بود و لنگان لنگان پیش می رفت، چرا باید اجازه می داد با یک کشف نقاب نابهنگام از او، نقشه هایش را ناجوانمردانه نقش بر آب کنند؟ این اصلا بازی عادلانه ای نبود که یک مشت آدم مچ گیر و مزاحم – که با نقاب و نقابدار خصومت خانوادگی داشتند – با او شروع کرده بودند. او از دست این آدم های بی ملاحظه، بی فکر و خودخواهی که فقط به خوشبختی و پیشرفت خودشان فکر می کردند عصبانی بود. او از دست آدم های باهوش تر و با استعدادتر و بالابلندتر از خودش که تمام عمر حقش را خورده بودند و حالا کنار نمی رفتند تا او به تنهائی و در صدر بدرخشد عصبانی بود.
او از دست دولت جدید و شهرداری عصبانی بود که حاضر نشده بودند به این موهبت پرکشیده از آسمان شرق، به این شخصیت شخیص جهانی توجه کرده و بخاطر طبع لطیف و روح حساس و شاعرانه اش خانه ای در دل محلات اعیان نشین شهر که شایسته ی او باشد بدهند. او از جامعه ی میزبان عصبانی بود که او را از روز اول به ریاست در شغلی پردرآمد و آبرومند درنیاورده بود یا بدتر از آن حاضر نشده بود آنچنان که در مقام و منزلت او بود او را مادام العمر تامین مالی کند. اصلا اگر این دولت جدید، دولت بود و بر خلاف همه ی ادعاهایش در زمینه ی برابری یک دولت فاشیست نژادپرست نبود، نمی آمد او را در یک محله ی خارجی نشین سکنی دهد. می داد؟
خانم پ. از مردم عصبانی بود که هنگام عبور از خیابان برایش فرش قرمز پهن نمی کردند. و راستش در خفا از خودش هم عصبانی بود که چرا به یک کشور متمدن تری مهاجرت نکرده که حداقل آنجا قدرش را بدانند. و هر چه به این قضایا فکر می کرد عصبانی تر و عصبانی تر هم می شد. آخر می دانید یکی از خاصیت های جانبی خانم پ. این بود که اگر چه برنامه ریز بود اما عاقبت اندیش نبود. زیرا این خصلت اصولا با خصلت های دیگر او همخوانی نداشت. با این حساب بسیار طبیعی بود که گاهی حساب و کتاب هایش غلط از آب درآید و یا محاسباتش به کل بهم بریزد.
وقتی خانم پ. در نقشه ریزی هایش برای سوء استفاده از دیگران با شکست مواجه می شد، حس انتقام جویی اش گل می کرد. و از آنجاییکه شهامت اخلاقی نداشت که واقعیت ها را ببیند و در خود تغییری بوجود آورد، اول چند روز مثل مار زخمی به خود می پیچید و سپس بشیوه ی آدم های تخریب گر شروع می کرد به نیش زدن دیگران. اول از همه اموال دیگران را که به امانت گرفته بود مصادره می کرد. آخر خانم پ. از آنجاییکه خودش را متعلق به جهان می دانست، اموال دیگران و کل جهان را هم از آن خود می دانست. پس برای پس دادن آنها ضرورتی نمی دید.
خانم پ. هنگام انتقام جوئی، مشکلات جسمانی دیگران را دستمایه ی زیرنویس های ادبی یا اظهار فضل های آبکی خود قرار داده و همزمان آنها را که تا همین چند لحظه پیش زیر بغلش را گرفته بودند شیطان صفت، کینه توز و پرخاشگر می خواند. آری خانم پ. اصلا متوجه این تناقض خنده دار نبود که نوشتن چنین متن هایی خود زاییده ی کینه توزی و شرارت است. اگر قرار بود جایزه ای را بر مبنای بی پرنسیپی به افراد اعطا کنند، خانم پ. حتما در صدر کاندیداها قرار داشت.
جالب اینکه آدم ها خانم پ. را به حساب نمی آوردند، پس اصلا پاسخش را نمی دادند. اما خانم پ. همچنان به سنگ پراکنی خود ادامه می داد. آخر می دانید خانم پ. همه را در آینه ی خط خطی ذهنش شبیه خودش می دید. و از آنجاییکه خود رفتار و ذهنی مشکوک داشت به همه هم شک می کرد. او هر چیزی که موافق خواسته هایش نبود را توطئه ای علیه خودش می دید. مثلا چون خود در اختلافات اهل سکوت نبود، نمی توانست معنی سکوت و بردباری دیگران را هم بفهمد. و چون دائم در ترس از این به سر می برد که نقابش را پیش دیگران کنار بزنند، بجای اینکه منتظر بماند تا اگر به او حمله شد از خود دفاع کند، از اول حمله می کرد تا به صورت دیگران چنگ بیندازد.
دردسرتان ندهم خانم پ. به دلیل جهانی اندیشیدن، کم کم حوزه ی انتقام جویی خود را توسعه بخشیده و آن را، هرچند در سطح بضاعت اندک خودش، به وبلاگ های شخصی و سایت های اینترنتی هم می کشاند. مثلا رفتن به سایت های اشخاص و گذاشتن پیام های بی نام و نشان یکی دیگر از راه های انتقامجویی خانم پ. بود. البته در شهر ما و حومه ی آن همه خانم پ. را می شناختند و رد پایش را از همان روز اول می گرفتند. اما خانم پ. از رو نمی رفت و همچنان سرش را مثل کبک در برف فرو کرده، و در حالیکه قیافه ی حق بجانب آدمی ستم دیده را بخود می گرفت، ادعا می کرد که دیگران برایش ایجاد مزاحمت کرده اند. عرض کردم که بعضی ها خانم پ. را می شناختند پس این را هم می دانستند که آدم دستپاچه، احساساتی و عجولی مثل او اصولا آنقدر صبوری و بزرگ منشی در بساط ندارد که مزاحمت های احتمالی دیگران را حتی شده برای یک ساعت بی جواب بگذارد. اما خانم پ. آدمی نبود که نقابش را از چهره بردارد و با شیوه ای متمدنانه و رودررو کسی را به چالش بطلبد. پس به استفاده کردن از نام های ساختگی ادامه می داد. مواجهه و جنگ رودررو، شعور برخورد بالغانه با مشکلات را می طلبید که او با وجود گذراندن چندین و چند کورس روانشناسی از یادگیری آن محروم مانده بود. چه می دانم شاید در این زمینه هم شاگردهای زرنگ تر حقش را خورده بودند!
البته خانم پ. هر چه در انتقام جویی اش سمج تر می شد، در تشخیص منافع خودش هم بیشتر به خطا می رفت. مثلا حالا که که به راستی پته اش بدجور روی آب افتاده بود، بکل تنها خصلت خوبی که داشت – یعنی اینکه علنا اهل غیبت کردن نبود – را فراموش کرده و آشکارا در اینجا و آنجا علیه دشمنان ذهنی اش به سخن پراکنی می پرداخت. اما خانم پ. هرچه بیشتر به تخریب لفظی دیگران ادامه می داد، بیشتر حسادت ورزی خود به آنها را رو می کرد و در نتیجه تلاش هایش برای یارگیری هم بی نتیجه می ماند.
خانم پ. یک خانم معمولی نبود. خانم پ. در مجله های وطنی نیمچه نوشته های عارفانه به چاپ می رساند. خانم پ. در محافل از تزکیه ی نفس و سیر و سلوک معنوی خود دم می زد. خانم پ. یک خانم سطحی نبود. خانم پ. تجسم عمق و آیینه ی تمام نمای ژرف اندیشی بود. امروزش را نباید می دیدی که جو انقلابی خارج کشور و مبارزه علیه اختناق او را گرفته بود. خانم پ. قبل از مهاجرتش برای عرضه ی آثار روحانی خود، از ایستادن پشت تریبون های رسمی فرهنگ سراهای حکومتی هم دریغ نمی کرد. از شما چه پنهان خانم پ. “حاج خانم” هم بود. او چندین بار به زیارت مکه رفته بود. و هر دفعه هم سنگی به خانه ی شیطان پرانده بود. و اینها بخودی خود برای کسی افت محسوب نمی شد. اشکال آنجا بود که خانم پ. هنگام دعوا با لحن اهانت آمیز دیگران را مسلمان می خواند. او معمولا در وبلاگ ها اینجور پیام های خشونت آمیز خود را با نام های مستعار و مذهبی “وضو” و “تیمم” و “سجود” و “رکوع” و غیره می نوشت. یعنی دست خودش نبود. وقتی نیاز به تخلیه ی آنی خشم بر وجودش سایه می انداخت، ضمیر ناخودآگاهش کار دستش می داد. در آن لحظات یک دفعه چهره ی عبوس و متحجر سنت، از پشت نقاب مدرن و آرایش کرده ی او – که با ماتیکی به رنگ قرمز تند هم مزین شده بود – به بیرون سرک می کشید.
خانم پ. یک خانم معمولی نبود. خانم پ. پس از زایش جدیدش در خارج از کشور و نشست و برخاست با فمینیست های بومی و غیربومی، سنگ حقوق زنان را به سینه می زد، قطعه های اروتیک می نوشت، علیه مجازات همجنسگرایان و دگرباشان شعار سر می داد. گاهی هم که دلش برای وطن تنگ می شد، به یاد خواهران پاسدارش و برای نهی از منکر، برای زنان دیگر که به نظرش زیادی با مردان غریبه گرم گرفته بودند، کامنت های غلیظ ناموسی می گذاشت. خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. یکی دیگر از تخصص های این زن آزاده، مستقل و روشنفکر، شکار مردان دارای منصب و تیتر و عنوان دار بود. خانم پ. با اغوا گری های نیمه مدرن و نیمه اسلامی خود از قبای دراز این مردان – که سیاه و سفید و مجرد و متاهل بودن شان برای او علی السویه بود – تا حد پیله کردن مزمن آویزان می شد و تا او را در زمینه ای مطرح نمی کردند ولشان نمی کرد. خانم پ. از وقتی به اروپا آمده بود و با اندیشه های کمونیسم آشنا شده بود دیگر به مالکیت خصوصی اعتقادی نداشت. لذا شوهران دیگر زنان را هم از آن خودش می دانست. یعنی درست است که اتحاد جماهیر شوروی به رحمت ایزدی پیوسته بود، اما ایده ها و آرمان های ارزشمندش که هنوز زنده بودند.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. خانم پ. علیرغم اینکه بعد از چندین سال اقامت در اروپا از عهده ی پر کردن یک فرم ساده ی اداری که با چند ضربدر هم می شود تکمیلش کرد برنمی آمد، با گستاخی تمام دست به ترجمه ی آثار ادبی نویسندگان برجسته ی غرب – آنهم شعر – می زد، و با بی مسئولیتی بی مانندی که خاص خود او بود، اصل متون و ترجمه ی آنها را با ده ها غلط تایپی و دستوری و معنایی در مجلات بی سر و صاحب به چاپ هم می رساند. خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. او به معاصر بودن خود ایمان داشت. و اگر چه تازه داشت تجربه های درجه چندم نویسندگان دهه های پیشین را رونویسی می کرد و ذهن تاریخ مصرف گذشته، زبان خام، فقدان تفکر و مبتدی بودنش برای همگان اظهر من الشمس بود، افراد شناخته شده را به “دزدی ادبی” و “دنباله روی” از خودش متهم می کرد.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. خانم پ. محصول شرایط استثنائی یک جامعه ی کاملا استثنایی بود و در فرهنگی بزرگ شده بود که تقیه و کتمان و تزویر و تظاهر در آن برای زنده ماندن از نان شب هم واجب تر بود. او از جامعه ای می آمد که زیر پا له کردن دیگران در آن زرنگی محسوب می شد. فرهنگی که در آن جنین ها در شکم مادرشان دوره ی فشرده ی کلاهبرداری می دیدند. و خب درست است که خانم پ. ظاهرا و از نظر فیزیکی مهاجرت کرده و تغییر مکان داده بود. درست است که خانم پ. فکر می کرد با پرواز از فرودگاه مهرآباد و فرود آمدن در یک پایتخت اروپایی، یکشبه دچار دگردیسی مدرنیته شده و حاضر نبود به هیچ عنوان در خواب و بیداری از رویای شیرین جهانی شدن دست بردارد. اما واقعیت این بود که خانم پ. هنوز از نظر ذهنی مهاجرت نکرده بود. زیرا مهاجرت بر خلاف تصور او تنها یک سفر جغرافیائی در طول و عرض زمین نبود، حکایت مهاجرت، یک اودیسه ی پردردسر تاریخی بود که هفت خوان رستم در مقابلش سپر می افکند.
و خوب از آنجائیکه خانم پ. هنوز با ارزش ها و میراث آن جامعه ی استثنائی بسر می برد ، اصلا عجیب نبود که نخواهد نقاب کلفت چندلایه ای خود را از صورتش بردارد. آدم هایی مثل خانم پ. مخصوصا در سال های اخیر که همه ی زمینه ها برای رشدشان مستعدتر شده بود مثل قارچ در آن جامعه شروع به روییدن کرده بودند. و خود این باعث شده بود بازار فروش نقاب هایی مثل نقاب خانم پ. رونق بی سابقه ای پیدا کند. تازه با محاسبه ی سرانگشتی نرخ تورم در آن جامعه، بنظر می رسید که قیمت نقاب روزبروز بالاتر هم برود. پس طبیعی بود که خانم پ. – که اتفاقا خود را اقتصاددان هم می دانست و به مادیات هم توجه خاصی داشت – بهتر از قبل و با وسواس بیشتری از نقابش نگهداری کند. اصلا فرض کنیم خانم پ. این شجاعت را پیدا می کرد و نقابش را دور می انداخت و بعد دوباره به آن احتیاج پیدا می کرد. آنوقت مجبور می شد بابت خریداری یک نقاب تازه – که معلوم نبود مثل نقاب حاضر اندازه ی صورتش باشد یا نه – پول خرج کند. تازه اساسا معلوم نبود چنین نقاب محکم و لایه لایه ای با چنین کیفیتی در غربت پیدا بشود. و خوب خانم پ. یک زن سرد و گرم چشیده بود. او یک زن خام و بی تجربه نبود که بیگدار به آب بزند. خانم پ. فقط دیگران را احمق تصور می کرد.
بعد از تحریر: دوستان خوب، “نقاب های لایه لایه” داستانی تخیلی نیست که با رعایت موازین داستان نویسی نوشته شده باشد. “نقاب های لایه لایه” توصیف ساده ی تجربیات شخصی من از یک نقابدار واقعی است. حکایتی که هنگام نوشتن آن حتی الامکان از نقاب استفاده نشده است. شما عزیزان هنگام مطالعه ی آن می‌ توانید از نقاب استفاده بکنید یا نکنید. ضمنا اگر موقع خواندن این حکایت، نقاب ناخواسته از چهره ی کسی کنار رفت، مسئولیت آن با خود اوست. نویسنده در این رابطه هیچ مسئولیتی به عهده نمی گیرد.
 
Advertisements
این نوشته در طنز ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s