درباره ی کتاب ((من یک روز داغ تابستان دنیا آمدم))

((درباره ی من حرف می زنند))
نقد رجب بذرافشان
 ((زبان در جمله پایان می پذیرد، ادبیات از آن سوی جمله شروع می شود)) رولان بارت
 ((من یک روز داغ تابستان دنیا آمدم)) چهارمین مجموعه شعر مانا آقایی شامل 36 قطعه شعر در 51 صفحه توسط نشر بوتیمار سال 1391 چاپ و وارد بازار کتاب گردید. یکی از عوامل معاصر بودن شاعر درک زمان و استفاده از زبان عصر است. در شعر معاصر حداقل از دهه ی شصت به این سو، تلاش شاعران بر این امر استوار بود آثار و دست نوشته های خود را به زبان روز نزدیک کنند، آن گونه سخن بگویند که اقتضای زمانه است. ((من یک روز داغ تابستان دنیا آمدم)) از معدود مجموعه های شعری می باشد که بر زمان فائق آمده، و زبان را با گفت و گفتار روز در آمیخته است.
 (( من یک روز داغ تابستان دنیا آمدم
سالى که سایه ی نخل زمین را می سوزاند
و دریا تاولی درشت بر پیشانى بندر بود
مادرم مرا با اشکِ چشم و آه دل
بر فرشی از حصیر دستباف بزرگ کرد
مثل تمام بچه ها پیراهنی از ابر به تن داشتم
و بالشِ نرم رویا زیر سرم بود(( (ص 7)
نگاه مدرن، زبان منعطف، واقع گرایی، جزنگری و پرداختن به انسان و مسائل اجتماعی از مشخصه های ذاتی شعر مانا آقایی در مجموعه ی ((من یک روز داغ تابستان دنیا آمدم)) می باشد.
((پدرم را هیچوقت جز در خواب ندیدم
می گفتند به سفر دورى رفته است
کفش هاى پاره اش بعدها به دست مان رسید
آن روزها هنوز جنگ به کوچه ی ما نیامده بود
من با کبوترها حرف می زدم
دیوارها کوتاه بودند و
دست بادبادک به سقف آسمان می رسید(( (همان)
شعر پیچیده و معنا گریز نیست، بل که معنا پذیر و تاویل مند است. با وجود نگاه استعاری و وجه کنایی که دریافت و تاویل متن را دشوار می سازد، اما تمایل به معنا شدن در گونه های زبانی و کارکردهای عاطفی نشانه گذاری و به حوزه های تاویلی ارجاع می دهد. بنحوی که خواننده ی این شعرها هیچگاه دست خالی بر نمی گردد.
((که اوّلین بار عاشق شدم
به روایت آینه چهارده ساله بودم
انگشت هایم بوى ترس و مرکّب می داد
و لاى تمام کتاب هایم
برگ هاىِ سرخِ گل می گذاشتم. (( (ص 8)
مانا آقایی بی پیرایه و با زبان سهل و ممتنع از اتفاق و رخدادی سخن می گوید که بی تردید هر کس (لااقل یک بار) در طول زندگی خود آن را تجربه کرده است. از یک سو، شاعر با تمرکز بر روی اتفاق، حس همذات پنداری را تقویت کرده و به مخاطب نزدیک می شود، از تجربه ای مشابه و مشترک (درد مشترک) حرف می زند. و از سویی دیگر، لحظه های حساس و بحرانی زندگی اش را با کلمات نقاشی می کند، با مکث و تعلیق های متوالی مخاطب را در لحظه ی وقوع حادثه نگر می دارد.
(( بچه که بودم
اتاقى پر از ابر داشتم
انگشتهاى مادر بزرگ
جعبه ی مهربان مداد رنگى بود
چیزى شبیه رنگین کمان چشم هایم را نقاشى مى کرد(( (ص 38)
 پیوستگی بی مانندی در بافت و ساختار شعری وجود دارد که حتی برش های زمانی – مکانی مانع از عدم سازمان یافتگی و گسست اجزا با کلیت اثر نشده اند. با این که انحراف از نُرم زبان معیار و خروج از بر ساخت های روایت بندرت رخ داده، منتها بار عاطفی آنقدر شدت دارد که سویه های مختلف اثر کارکرد واحدی را آشکار و نمایش می دهند، و در نهایت به یکپارچگی گزاره های روایی می انجامد.
 (( این روزها به هر چه از آسمان می آید
شک دارم
نکند آن گنجشکهای پر چانه
که روی شاخه ها صف کشیده اند
و مثل اعضای یک هیأت ژوری کوچک
در گوشِ هم پچ پچ می کنند
دارند درباره ی من حرف می زنند؟(( (ص 9)
 شعرهای مانا آقایی به دلیل حس نوجویی و کشف لحظه های ناب شاعرانه ارتباط نزدیک و تنگاتنگ با ذهنیت خواننده دارد یا بر قرار می کنند. اهمیت کار شاعر در سود جستن و بهره مندی از اشیا و عناصر آشنا در زبان و در روزمره گی است، منتها با توصیف های مدرن و تصویر سازی های خلاقانه آن را گسترش داده و به فرم نزدیک می کند. فرم اندیشی با فرهنگ شعری امروز همسوتر و هماهنگ تر است، بل که قالب شکنی و فراروی از چارچوبه ی ساختار. از یک سو، مانا آقایی با استفاده از روایت های خطی و موازی، نوعی نگاه فرمال یا فرم اندیشانه در یک روایت هنجارمند و تلطیف شده و سیال با رویکرد متفاوتی را شکل و پیش نهاد می دهد. و از سویی دیگر، شاعر با فاصله گرفتن از قواعد و قراردادها، شالوده ی متنی را گسسته (بُعد زمانی – مکانی شکسته و موقعیت ها جابجا شده)، و تغییر در نحو بیانی و ساختمان درونمایه ای اثر به وجود می آورد.
(( هر ساعتی که می گذرد
صدها برگ می ریزد
ده ها پرستو کوچ می کنند
تا دقایقی دیگر
پیاده روها از رفت و آمد خالی می شود
کافه ها از هیاهو
آسمان از آواز
به زودی من هم قهوه ام را سر می کشم
کتابم را می بندم
و در حالی که به فصل بعدی داستان فکر می کنم
قدم زنان از این شهر می روم ؟(( (ص 21)
غم و اندوه ی سنگینی بر روح و بر تار و پود زندگی شاعر سایه انداخته است، و این واژگان در واقع تصویرگر خراش خوردگی روح و انعکاس دهنده ی اندوه ی درونی شاعرند.
(( هیچکس نمی تواند مثل آدم برفی های محله ی ما
اینطور شاعرانه به آفتاب فکر کند.(( (ص 20)
ابر، باران، برف… موتیف های لحظه ای و کم دوام اند یا نسبت به واژگانی نظیر درخت، آسمان، آفتاب… مقاومت کم تری در برابر سیاهی و سیل واره ی تبعید دارند. اما شاعر با ایجاد خویشاوندی میان واژگان متعارض، از عناصر لحظه ای و نادوام فضایی شاعرانه و طراوت مند می آفریند.
 (( وقتى که من
بر مرتفع ترین بام جهان خانه گزیدم
هیچگاه از انگیزه ی سقوط نترسیدم
آسمان هاى کوچک تبعید مى دانند
زنى گمراه بودم
اما قلبم را قطب نماى شما کردم .(( (ص 44)
«گمراه» در اینجا معنای سرگردان، راه گم کرده می دهد. شاعر تلویحا به پیشگام یا پیشقراول بودن خود اشاره دارد، منتها با متناقض نمایی تبعید یا مهاجرت را راهی شجاعانه تعریف می کند که به سوی جهت های تازه گشوده است. نمی دانم شاعر تبعید شده یا خود تبعید و مهاجر است. اما شعر تبعید، شعری سیاه و غم انگیز است. برزخ هویت، تنهایی و گم گشتگی، در جستجوی نام، اصالت، وطن و کنار آمدن یا درگیر مسائل و واقعیت های جاری شدن می باشد. ((من یک روز داغ تابستان دنیا آمدم)) روایت حزن و تنهایی انسان معاصر، انسان دور افتاده از وطن و زادگاه ی خویش در این دنیای بی رحم و وحشتناک است. ترک دیار و دور ریختن عشق و وابستگی ها، پناه بردن به خلوت شاعرانه و کلنجار رفتن با کلمات سیاه و خاکستری، و در انتظار سپیدی های جهان چشم داشتن به افق و تجلی آفتاب… ارمغانی جز نابودی خاطره و مسخ شدگی
رویاهای رنگین و آرامش دهنده در بر نخواهد داشت.
((غروب قالیچه ی سرخ بیقرارى بود که پایین مى آمد
من سوار مى شدم
باد هُل مى داد
با هم به سفرهاى دور خیالى مى رفتیم
به قصرى جادویی پشت هفت بیابان
به شهر هفت کفش و هفت عصاى آهنى
به جستجوى شاهزاده اى که گم شده بود
و اسمى از او در «قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب» نبود (( (ص 38)
 شعر مانا آقایی حس نوستالوژیک بسیار قوی دارد. فلاش بک – بازگشت های متوالی به گذشته، یادآوری و مرور خاطرات و مخاطرات خرد و کلان دوران کودکی، سفرهای جادویی به سرزمین های خیالی و وهم انگیز همراه با دیالوگ و واگویه ی های درونی، بخش اعظم این شعرها را تشکیل می دهد. امید به تابش آفتاب بر سرزمین قصه ها و انتظار ظهور نجات دهنده در این جهان محصور در شعر ترغیب کننده است. شاعر به گذشته نقب می زند، به لحظه های رویایی و سایه وار می نگرند، بل که تسکین دهنده و تسلی بخش باشد. اما رهیافتی جز رمزگشایی افسوس و بیهودگی در بر ندارد.
(( از آن زمان که نامادری های حسود قصه
خود را در آینه زیباتر دیدند
هر شب می گویم شاهزاده ای می رسد از راه
هر شب هفت اسب جوان در خواب هایم شیهه می کشند
و هفت بار می پرم از جا
و هفت مرد می بینم از پشت شیشه ها
همه کوتوله (( (ص 17)
گذشته رویا است، خواب و خیال. آنچه در گذشته رخ داده / اتفاق افتاده خیال واره ای از مجموع خواب و رویاها است. ((پشت سر خستگی تاریخ است)) (سهراب) و آنچه واقعی، عینی و قابل رویت است سایه های محو و رویاگونی در دهلیزهای ذهن و زبان که بیش تر گرایش به روح و روان آدمی دارد تا جسم و تن. منتها مانا آقایی این احساس وهمی و افسانه گون را چنان ملموس و واقعی روایت می کند که انگار اتفاق در حال وقوع است.
 (( من کودک کنجکاوی هستم
که به راز ثانیه ها پی برده
و سعی می کند عقربه ها را
از حرکت باز دارد(( (ص 36)
خلاقیت و نوخواستگي متصل به اكنون است. و شاعر، با وجود وابستگی به گذشته، رخدادهای تاریخی را آگاهانه به زمان حال آورده و در محتویات فرم طبقه بندی و زمانمند می کند. به بیان دیگر، شاعر با گشودگی و بازخوانی تمثیل، قصه و افسانه های کهن سمت و سوی متن را تغییر داده و با متون تاریخی و شفاهی مکالمه بر قرار می کند، از کارکرد معنایی سنت و از ظرفیت
اسطوره ای شخصیت ها به نفع اثرش بهره می گیرد.
 (( هنوز به آسمان صاف و آبی آن روز فکر می کنم
و به خنده های پدرم
که با دود سیگارش ابرهای خیالی می ساخت.(( (ص 49)
 خب، این یک نوشتار زنانه می باشد. بطور طبیعی نقش سلسله مراتبی جنسیت زن / مرد در متن دگرگونه و متغیر شده است. یعنی مرد از منظر شاعر در اولویت بعدی خوانش می شود. مرد چهره ای مخدوش و مات، و رفتاری خنثی و سایه وار دارد. مثلا؛ چهره ی پدر که نزدیک ترین و موجه ترین شخص است و شاعر با یاد و خاطراتش زندگی می کند، در شعر آنچنان دور و محو بنظر می آید که تصور و ادراک اش نیاز به عامل محرک دارد.
 ((دست تمام فال ها را خوانده ام
و قسمتم از امروز تلخى فنجان هاست
دلم مى لرزد مثل پاكت شير
و قهوه ريخته است
از اين همه كاغذ،
روى حكم طلاق
به خواهرم گفتم
شاهزاده توى قصه هاست(( (ص 41)
با این که بیش ترین توجه مانا آقایی به زن و دغدغه های زنان در جامعه است، اما زن، هویت واقعی خود را از رفتار راوی – شاعر وام می گیرد. در واقع شاعر به ساده ترین شکل ممکن خودش را روایت می کند. تجربیات تلخ و یاس آلودی که شکننده و آزار دهنده اند. در همین راستا البته پاک ترین و اصیل ترین نگرش به جهان، به زندگی و مسائل اجتماعی را از دریچه ی شعر می بینیم که شاعر، هم سوژه ی آن است و هم ابژه ی آن.
(( امروز عاشقى سرمايه مى خواهد
وقت آزاد و حواس جمع
كه من ندارم
حوصله ام كم است
مشغله ام زياد
و مى خواهم سر به تن هيچ رويایی نباشد(( (همان)
 به بیان دیگر، شاعر یک تجربه ی شخصی را به جمع تعمیم می دهد و یک روایت عمومی یا بر سازهِ های عمومیت یافته ای می سازد که بدیل واقعیت است، و به نوبه ی خود تاثیرگذار و لذت آفرین می باشد. فردیت، از شناسه های اصلی و عامل بازیافت و بازنمایی تجربیات در خلاء زمان است، و شاعر، روایت گر مصائب و معضلات بیشمار ناشی از حضور زن در جامعه.
(( بروید
دنبال بادها بدوید
سایه ام را له کنید
من به گردش فصلها عادت دارم(( (ص 29)
نگاه انتقادی به ناهنجاری ها و چالش های اجتماعی معمولا حول محور زن- راوی چرخش داشته، و تمام گزاره های تخریبی و شبهه آمیز شکل دهنده و کامل کننده ی پازل های دور و پراکنده در فرم واحد اند.
 (( به خاطر نام هایی
که بر تنم به یادگار نوشتید(( (همان)
برخی از اتفاقات شعری در حاشیه یا برون متن می گذرد، منتها شاعر با استفاده از زبان شخص اول (و بعضا سوم شخص) و ایجاد دیالوگ (و مونالوگ) آن را به یک جریان سیال پیرامونی متصل و بر شالودگی متن پیوند می زند. دیالوگ (مونالوگ) ها طوری طراحی و اجرا شده اند که انگار شاعر دارد با خودش، با مخاطبش حرف می زند. با وجود تکنیک ها و تمهیدات زبانی، اما دلالت ها و مصداق ها و زمینه های کارکردی مفهوم بلافاصله (به محض ادای کلام) معنا می شوند. به این تشبیهات رویایی و تصاویر سوررئال نگاه کنید.
((شب به آرامی می گذرد
آسمان دریایی ست از تاریکی
که هزاران ماهی
با فلس های درخشان در آن شنا می کنند(( (ص 15)
و یا…
 ((قطار سریع السیری ست
زمستان
که در تونلی تاریک حرکت می کند
و واگن های نیمه خالی اش
پر از صدای سوت باد است(( (ص 12)
و یا…
 (( انگشتانم شاخه هایی نازک و بی برگند
که همیشه گنجشکی کوچک
آماده ی فرود آمدن بر آن هاست(( (ص 18)
شاعر اغلب با تعلیق و وجه استفهامی مفهوم و مصداق های شاعرانه را به بدنه ی عاطفی متن ارجاع می دهد، شعر را در یک وضعیت چالش برانگیز رها و سوژه سازی می کند. مثلا؛ در شعر «شاعر» ابتدا و در سطر آغازین مانا آقایی چگونگی شاعر شدنش را طرح، و سپس به شرح ماجرا می پردازد.
((من یک شب تاریک شاعر شدم
شبی که ماه
در چاه عمیق فراموشی افتاده بود
– خیلی آسان –
طناب نازک خیالم را پایین انداختم
و او را بیرون آوردم. (( (ص 11)
نگاه استفهامی بیش تر در کارهای کوتاه خودنمایی کرده و به چشم می آید. در آغاز، شاعر پرسشی را مطرح و انتشار داده، در ادامه خودش جواب می دهد، و یا (طبق منطق نهاد و گزاره ای) با شرح توضیحی آن مواجه ایم که مبتلا به گفتار پیشین است.
(( از درختانی که کاغذ شدند
تشکر می کنم
اگر به خاطر فداکاری آن ها نبود
معنای زیرین مرگ را
در آگهی های ترحیم نمی فهمیدم.(( (ص 19)
موضوع این شعر ایثار و فداکاری است که به صورت دیالکتیکی باعث دگردیسی در طبیعت اشیا می گردد. روند استحاله شدن درخت و وجه کارکردی آن (کاغذ) به شکل تعارض آمیزی در متن مستتر است، که در یک پروسه ی زمانی – نوشتاری به مرگ می رسد.
((هى مرگم یک شب به تعویق مى افتد، چرا؟.(( (ص 34)
شاعر با استناد به ماجرای افسانه ای شهزاد قصه گو در «هزار و یک شب» ظهور شبح هولناک مرگ را هر روز به تاخیر می اندازد. مرگ و زوال یکی از ویژگی و المان های رایج در شعر امروز می باشد. سراسر شعر معاصر مملو از مرگ و حذف فیزیکی سوژه ی «من» است. بی تردید در جهان ماده همه محکوم به فنایند. میرایی و تجزیه شدن در طبیعت اشیا و موجودات مستتر است و امری طبیعی تلقی می شود.
(( راستش من از کار پاییز سر در نمی آورم
او هر بار از راه می رسد
حیاط ما را به دادگاهی شلوغ بدل می کند
و تا می آیم چشم به هم بزنم
محکومیّتم را یک زمستان دیگر
روی زمین تمدید کرده است؟(( (ص 9 و 10)
گذر زمان / جبر زمان را شاعر بسیار ظریف و هنرمندانه به تصویر کشیده است. (( بر لب جوی بشین و گذر عمر ببین)) (حافظ) این تصاویر تکان دهنده و نزدیک به هم (روی هم رفته) واقعیت های زندگی را می سازند، در دایره ی هستی از این قرار هر سال که می گذرد احساس جدیدی به شاعر دست می دهد تا حکم محکومیت اش (یا نگاه تازه به جهان) را دوباره تجدید و تمدید نماید.
(( در مرگ ما چه کسی سیاه خواهد پوشید؟
کلاغی که پروازش
خط می کشد به قاب بی تمثال پنجره؟
صبحی که سایه ها را روشن می کند
تا عریان تر نشان دهد از پشت پرده ها
هاشور جاده، عبور تابستان را؟ (( (ص 46)
این تاثیر غربت و تنهایی و دروی از سرزمین مادری نیست، بل که یک نگرش تراژیک و هستی شناسانه مبتنی بر زوال و مرگ است که در شعر معاصر ریشه دوانده، اثرات و بازتاب های آن موجب برانگیختگی شاعر و استقامت در برابر نیستیت و سرنوشت محتوم می باشد.
((من و آیینه
وفادارترین دشمنان یکدیگریم
بعد از این همه سال
هنوز رو در روی هم ایستاده ایم.(( (ص 40)
شاید عنوان ((جنگ)) برای این شعر کمی خیالی و اغراق آمیز باشد. حالت تقابلی شاعر با آیینه، و یک پرسش اساسی که هر روزه (از وفادارترین دشمن می پرسد و او طفره می رود.) باعث ستیز و خودآرایی است. آیینه، همچون آب نماد روانی و شفافیت است. و شاعر انگار ظاهر، پاکی درون و تمام لایه های وجودی اش را (هر روز) در آیینه می بیند. در واقع شاعر در یک جدال درونی مداوم با خویش دست به گریبان است، هر روز با دیدن آیینه این تصویر مالیخویایی و حالت روان پریشانه در چهره اش نقش می بندد. با توجه به اقتصاد واژگانی سطرها، جمله بندی ها، کدها و نشانه ها، و ارتباط ارگانیک میان اجزای شعر، ایجاز و فشردگی از جمله مواردی است که مانا آقایی به کار می بندد تا کلمه، شی، چیزی از جداره ی متن بیرون نزند. از اینرو، خواننده با حذف و سپید خوانی بندرت بر می خورد، اما آرایش واژگانی و رفتار شاعر با زبان به گونه ای است که بنظر بعضا به فکر فهم مخاطب است. مثلا؛ در شعر ((شباهت)) گرد زرد (رنگ) کفایت می کرد تا ذهنیت شاعر مفهوم شود، یعنی حسرت وارگی را می شد از همنشست واژگان بی حسرت استخراج کرد. اما شاعر ترجیح داده حسرت درونی اش را صریح و به وضوح بیان نماید که مبادا… برداشت مخاطب به سمت های دیگر بچرخد.
((اما همین که آفتاب زد
بدون خداحافظی پر کشید
و بر انگشتانم
این گَرد زرد را از حسرت به جا گذاشت.(( (ص 50)
اگرچه در صدد کشف نیت مولف و قطعیت معنا نیستیم یا به دلیل تنیدگی و درهم شدگی اجزای تشکیل دهنده ی شعر، چیدمان واژگان اجازه و مجال کنگاش و بررسی بیش تر را در رابطه با این قصد و تمایلات نمی دهد، بل که تشکل و نظم منطقی گزاره ها در محور افقي این امكان را فراهم آورده / می آورد تا به وجهي از شعر در محور عمودی رسید. سوای این دیدگاه عمومی و ارزش گذارانه که محتوا در خدمت فرم است یا فرم محصول محتوا است، مکاشفه در جهان متن و در لایه های زیرین معطوف به تمایز میان محتوا و فرم می باشد. مانا آقایی در ((من یک روز داغ تابستان دنیا آمدم)) با مهارت و چیره دستی از یک کنش ساده و سطحی یک رابطه ی ژرف و عمیق می آفریند که ضمن ایجاد ارتباط منطقی و سیال، وجه القایی آن در پس زمینه معطوف است به قرائت های متعدد.
این نقد در مجله ی ادبی پیاده رو منتشر گردیده است.
Advertisements
این نوشته در نقد شعر ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s