هراس یک مرغ مهاجر غمگین: پیرامون شعر «زمستان» مانا آقایی

به قلم: ایرج خواجه پور
برگرفته از پایگاه ادبی س دای شعر

زمستان معشوق من است
مردی که حافظه ای سفید دارد
و گردن بلندش را
با غرور بالا می گیرد
زیر برف ها به قوی زیبائی می ماند
که روی دریاچه یخ زده ای می رقصد
در آغوشش می کشم
آب می شود
کم کم
کم کم آب می شود
و می ریزد
انگار هیچ وقت نبوده
مرد مهاجری که قرار بود گرمم کند

هنرمند می تواند با گسترش معنای واژگان و با ورود در مظاهر اشیا به یاری «بصر= دیده ی دل» از آنچه «عین= چشم سر» می بیند، و در فهم فاصله ی بین تصویر بصری و حسی، به آفرینش اثری برسد که حیطه ی تفکر مخاطب را در چالشی لذت بخش به تاخیر در دریافت معنی درگیر کند. آنگاه که چشم دل باز کنی «آنچه نادیدنی است، آن بینی».
راوی در شعر کوتاه زمستان با بهره وری از صنعت تشخیص و شخصیت بخشی به نام واژه ی «زمستان» آن را به نام واژه ی ذات «مرد» ی می رساند «که حافظه ای سفید دارد». مردی که گردن افراشته به غرور، چون قویی زیبا بر دریاچه ای یخ زده در رقص است.
دیدگان شاعر تصویر عینی زمستان را می بیند و «چشم دل» وی با تصوری خیال انگیز از این تصویر عینی به آفرینش موجودی انتزاعی در قالب مردی می رسد که گویی سردی را از زمستان و سفیدی حافظه را از برف میراث برده، مردی که شاید در ذهن راوی نه موجودی انتزاعی بل مردی واقعی و حقیقی است، «مرد مهاجری» که قرار بوده آغوشش مامن گرمی برای او بوده باشد در فضای یخ زده و زمستانی غربت.
دیدگان، ظواهر و مظاهر اشیا را می بیند و «دیده ی دل» ، حقیقت و اسرار را می فهمد. از این روست که تصویر «زمستان» در ذهن راوی به تصور مرد مهاجر فراموشکاری می انجامد که در عین زیبایی و گردن فرازی در نبودنش، سردی زمستان را تداعی می کند. «دیده همه پر خیال معشوق» اما «سینه همه پر شرار آتش» و از این روست که تصویر و تصور «مرد» چون مجسمه ای یخین در گرمای آغوش زنانه‌اش ذوب شده و فرو می ریزد. مردی که «انگار هیچ وقت نبوده» :
در آغوشش می کشم
آب می شود
کم کم
کم کم آب می شود
و می ریزد
انگار هیچ وقت نبوده
مرد مهاجری که قرار بود گرمم کند.
شعر مانا آقایی در عین سادگی و به دور از اطوارهای تصنعی و دروغین با ترنمی از موسیقی تصویر و تخیل و اندیشمندی به ساختاری محکم و صمیمی می رسد. شعر او شعر زن شاعر مهاجر غربت نشینی است که هراس تنهائی و دردمندی غریبانه ی خویش را در فصل های سرد غربت چون زلال شروه ای زمزمه می کند:
نگرانم
می‌ترسم همه‌جا عصر به همین اندازه سرد و دلگیر باشد
می‌ترسم باد دوباره حرف تو را به میان آورد
می ترسم صدای خش‌خشی که پشت سرم می‌شنوم
تا ابد دنبالم کند
این روزها هر کس از کنار من ردّ می‌شود
تو را به‌خاطر فراموش‌کاری‌ات سرزنش می‌کند
آخر هیچ زنی دوست ندارد آن‌قدر منتظر بماند
که زمینِ زیر پایش زرد شود
حتی اگر اسم مردی که با او قرار گذاشته پاییز باشد.
(بخشی از شعر کوچ)
و آنگاه که از تقابل لطافت زنانه ی خویش با ضمختی مردان می گوید به سادگی و نرمی و به دور از پرخاش در گواژه ای رقیق به تعریفی ظریف از «مردان» میرسد:
مردان همه در تاریکی
به خانه ی من آمدند
و بی آنکه در بزنند وارد شدند
آنان هر کدام
یک تکه از قلبم را
که آفتاب را در آن پنهان کرده بودم
ربودند
و بی صدا رفتند
آهسته و پاورچبن
مانند دزدان نیمه شب
هر یک
با چراغی در دست.
( شعر «مردان»)
مانا آقایی راز دستیابی به شعر متخیل، ساده و صمیمی خویش را اینگونه برملا می کند:
من یک شب تاریک شاعر شدم
شبی که ماه
در چاه عمیق فراموشی افتاده بود
– خیلی آسان –
طناب نازک خیالم را پایین انداختم
و او را بیرون آوردم.
( شعر کوتاه «شاعر»)
Advertisements
این نوشته در نقد شعر ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s