پل‌ها

سال ‌ها بعد
وقتی به اندازه‌ ی کافی
از این روزها دور شده‌ ای
و در بیابانی قدم می ‌زنی
که مثل حافظه‌ ات خالی‌ ست
زنی را به یاد می ‌آوری
که چشم‌ های غمگینی داشت
می‌ ایستی
و لحظه‌ ای به گذشته فکر می ‌کنی
به دست‌ هایی
که پشت سرت تکان می‌ خوردند
به پل‌ هایی که خراب کردی
سربرمی‌ گردانی
اما جز زمان سنگ شده
جز درّه‌ های عمیقی
که تا ابد بین ‌مان فاصله انداخته‌ اند
چیزی نمی ‌بینی.
مانا آقایی
دی ۹۳ – استکهلم

 

این شعر در ویژه نامه ی نوروزی مجله ی ادبی پیاده رو منتشر شده است.
Advertisements
این نوشته در اشعار تازه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s